انگار بخشی از وجودم بودی که سر به سر بخش دیگر وجودم می
گذاشت،فکر می کنم آن زندگی کوتاه مدت در گوران،به یک زندگی
درونی تبدیل شده بود.تردید،شوخ طبعی،سرزندگی،بازیگوشی تو به
درون من منتقل شده بود.شگفت انگیز بود من تو را در درون خودم کشته
بودم اما از خاکستر وجودت جوانه ای در درونم بالیده بود؛آن قدر که
درخت تناوری شده بود.حالا نه تنها تو در درونم که در اعمال و کردارم نیز
حضور داشتی.
بلقیس سلیمانی
بازی آخر بانو
*برای دونستن بیشتر از بلقیس,اینجا کلیک کنین.
*خوندن مطلب "شلاق مکرر خاطرات!..." خالی از لطف نیست!
*بعضی ها پاک شدنی نیستن!
*باز هم تسلیت بابت زلزله ی پیش اومده.
سلام

خیلی زیباست
ممنون از شما حسسسسسسسسس سبز
اگه نیمه گمشده تو پیدا نکردی زیاد مهم نیست...
درد واقعی از اونجایی شروع میشه که نیمه پیداشدتو گم کنی...http://parpary1391.blogfa.com
خیلی خوووووووووووووووب بود...
مرررررررسی
[گل]
سلام.ی مدت نبودم دلم کلی تنگولید! خوشحالم که بازم برگشتم.وبلاگت هنوزم عالیه،با مطالب مفید و خوندنی!!
بهم سر بزن.آپم.